خرید بک لینک

امشب براى دومين بار به تماشاى «فروشنده»ی فرهادى نشستم. این فیلم را در دو سینمای متفاوت دیدم و هر بار تعجب کردم از واکنش مخاطبانش که با آن مثل كمدىهای اواسط دهه هشتاد برخورد میکردند. از نظر من که یک مخاطب عادی هستم، این خیلی مهم است که یک فیلم مخاطبانش را گزینش و دعوت کند، این اتفاق در اکثر فیلمهای مستند یا گروه هنروتجربه میافتد، ولی برای فیلمهای بزرگ که در رسانهها بازتاب زیادی دارند اتفاق ناخوشایندی میافتد؛ بیشتر به چشم یک صنعت سودآور به آنها نگاه میشود تا یک اثر هنری. هر چند که در ظاهر سالنها پر میشوند و سانسهای فوق العاده هم گذاشته میشود، اما افرادی برای تماشای فیلم میآیند که نه تنها آب نمیآورند، بلکه کوزه هم میشکنند. جدای از مورد فروشنده، فیلم «ساکن طبقه وسط» را مثال میزنم. فیلمنامهی این فیلم را که یک روانشناس نوشته و شهاب حسینی کارگردانی کرده بود، برای نمایش به دانشکدهی روانشناسی دانشگاه تهران آوردند. اواسط نمایش بود که دیدم حوصلهی دانشجویان سر رفته و منتظرند که فیلم تمام شود. این فاجعه بود که این فیلم در این دانشکده با اینچنین برخورد سردی مواجه شد. در واقع از نظر من «مخاطب بیهدف» در همهجا هست و ربطی هم به سطح تحصیلات و طبقهی اجتماعی ندارد. مخاطب بیهدف یعنی فردی که صرفا برای گذران وقت به سینما میآید و خوشحال میشود اگر در این بین پفکی بخورد و دست و سوت هم بزند. از نظر من باید با فیلمهای خوب مثل خودشان برخورد کرد، دقیقا مثل همین فیلم؛ دیدن ترسیدن یک زن خندهدار نیست، دیدن بهت یک مرد از پول شام شبش خندهدار نیست، از روی خشم کتک زدن یک معارض خندیدن و دست زدن نمیخواهد. با توجه به جو سینماهایمان در هر دو بار حس کردم که دارم یک فیلمفارسی در دهه چهل میبینم!

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 6:31

صفحه بندی