لعنت بر شهرى كه زن در آن امنيت ندارد و خواب را از چشمانش میدزدد؛ اعتمادى بين مردمانش نيست و اصل بر حرامزادگيست. شهرى كه عشق را نمیفهمد، انتظار را نمیشناسد و غيرت را با الفباى جوانمردى تعريف نمیكند. ماشينهاى مسافربرش در روز روشن به تاريکترين و ناامنترين مكانهای شهر تبديل میشوند و مثل بختک زبان اعتراض را خفه میكنند. شهرى كه خيابان و شریانهايش به همين فجايع مسموم است و هر روز بر تعداد ضحاكان چشمزالويش اضافه میشود. لعنت بر شهرى كه ما ساختيم.
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور