چه بیتابانه میخواهمت
ای دوریات آزمون تلخ زندهبهگوری،
چه بیتابانه تو را طلب میکنم!
بر پشتِ سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست.
«و فاصله
تجربهای بیهوده است.»
بوی پیرهنت،
اینجا
و اکنون.
کوهها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضورِ مأنوس دست تو را میجوید.
و به راه اندیشیدن،
یأس را
رج میزند.
بینجوایِ انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالیست.
/
شانهات مجابم میکند
در بستری که عشق تشنگیست،
زلالِ شانههایت
همچنانم عطش میدهد،
در بستری که عشق
مجابش کرده است.
پینوشت: بیشتر از هزاربار این شعرت رو شنیدم و خوندم و تایپ کردم ای شاملوی دلتنگ که میفهممت.
برچسب: قرار,
نویسنده: زهرا موسویپور